کمی از دیروز


  • کمی از دیروز

    کاش میشد تمامِ حس و حواسم را از وقتی که بوده ام و هر چه را که به نحوی حس کرده ام یکجا جمع کنم. بریزم داخلِ صندوقی چوبی و بزرگ. بگذارمش زیرِ رگالِ لباس ها در کمد. جایی دنج و مخفی. بعد گاهی از سرِ دلتنگی یا صرفا برای دمی خارج شدن از حال، بروم خود را جا کنم در صندوق. و یک به یک احساساتِ امروز و دیروزم را تن کنم؛ مثلا دمی، با پوشیدنِ احساسِ هجده سالگی ام، به یاد بیاورم که چقدر دوستت میداشتم.