گفتگو با مشیت علایی – مجله مهرنامه

گفتگو با مشیت علایی – مجله مهرنامه


  • گفتگو با مشیت علایی – مجله مهرنامه

    بعید نیست در آینده به جای ناشر، نساخ داشته باشیم!

     

    صادق وفایی

     

    کتاب «ادبیات و اقتصاد آزاد(نظم خودجوش فرهنگ)» نوشته پل ای کانتور و استفن کاکس به تازگی با ترجمه سلما رضوان جو توسط انتشارات دنیای اقتصاد به چاپ رسیده است.

    آن چه در این کتاب به آن پرداخته می شود، شکل ها و قالب های تفکر اقتصادی همدل با کاپیتالیسم است و سوال مهمی که روح آن در متن کتاب جاری است، این است که آیا این تفکر می تواند، دریافت و ادراک مخاطب را از ادبیات به شیوه ای تازه تغییر بدهد یا خیر؟

    نظریه ادبی مارکسیستی که هنوز هم رسوب و تاثیراتش را بر ادبیات روز جهان شاهدیم، صرفا باعث شده تا آنچه در اصل ناخشنودی و بی رغبتی طبقه مرفه نسبت به اصول و فعالیت های بازار اقتصادی است، عمیق تر شود. از طرف دیگر در حوزه ادبیات و اقتصاد، مارکسیسم و شاخه های دیگر این اندیشه، مانند ماتریالیسم فرهنگی و تاریخ گرایی نوین، عرصه اندیشه و نظرات دانشگاهی این روزگار را به انحصار خود در آورده اند.

    به بهانه چاپ کتاب «ادبیات و اقتصاد آزادی» و بررسی مسائلی که خلاصه ای از آن ها ذکر شد، گفتگویی با مشیت علایی محقق و پژوهشگر انجام داده ایم که در آن هم درباره ایده نظم خودجوش، هم ایدئولوژی ادبی مارکسیست ها و حیات فعلی اش و هم بازار نشر ایران سخن رفته است.

     

    علایی معتقد است صنعت نشر در ایران نه تنها چندان غیرکاپیتالیستی نبوده بلکه اصلا ضدکاپیتالیستی هم نبوده است. به علاوه، در شرایط فعلی، ناشران ایرانی، همپای جریان‌های فرهنگ غرب، خواسته‌های جدید کتاب‌خوان‌ها را، صرف‌نظر از کیفیت و تناسب و ضرورت آن جریانات، عموماً به نازل‌ترین شکل عرضه می‌کنند.

     

    این محقق می گوید با وضعیتی که نشر در ایران پیش می رود، بعید نیست در آینده نزدیک، به جای جمعیت ناشر، شاهد تولد جمعیتی به نام نساخ، یعنی افرادی که یک نسخه چاپ می کنند، باشیم.  

     

    مشروح گفتگو با علایی در ادامه می آید:

     

    *بگذارید با یک سوال ادبی شروع کنیم و بعد به حوزه های دیگر سرک بکشیم! جالب است که نظریه ادبی مارکسیستی با وجود این که سال ها از تولد نسخه اولیه اش می گذرد، هنوز در کار نقد و بررسی، کاربرد دارد. علت این پدیده به نظرتان چیست؟ شاید این نظریه به مدد معتقدانش، مرتب به روز شده و حالتی پویا به خود گرفته است.

     

    ‌پیدایش نظریه‌های فرهنگی و از آن جمله نظریه‌های ادبی و زیباشناختی، به زمینه و انگیزه‌های دموکراتیک نیاز دارد. از گفته‌ی شما، دایر به این که نظریه‌ی ادبی مارکسیستی، به رغم گذشت سال‌ها از آغاز آن، هنوز هم کاربرد دارد، می‌توان تامین دلیل کرد که تداوم آن هم در بستر دموکراتیک صورت پذیرفته است. بنابراین، چیزی که به نظر شما عجیب آمده – که البته شما از آن با حسن تعبیر «جالب» یاد کرده‌اید – مطابق روح دموکراسی صورت گرفته است. حالا شاید «جالب‌تر» این باشد که در پی فروپاشی سوسیالیسم، حجم مطالعات ادبی و زیباشناختی در مقیاس قابل‌توجهی افزایش یافته است. در این مورد، احتمالاً می‌توان با قطعیت بیشتر از تأثیر فضای دموکراتیک یاد کرد. جریان‌های نخبه‌گرا در نقد و نظریه‌ی ادبی البته خوش درخشیده، اما «دولت مستعجل» بوده‌اند، مثل جریان موسوم به «نقد نو»، یعنی شاخص‌ترین زیرمجموعه‌ی فرمالیسم ـ‌جریانی اصالتاً آمریکایی، که سه دهه‌ی میانی قرن بیستم را، به ویژه در محافل دانشگاهی، تقریباً در انحصار خود داشته و در مملکت ما هم کلی هوادار داشته است. نظریه‌ی ادبی مارکسیستی، به گفته‌ی شما، هنوز کاربرد دارد زیرا نظام‌های زیبایی‌شناسی تحلیلی، ساختارگرا، و پساساختارگرا هیچ‌یک پاسخ‌گوی مارکسیسم درخصوص دعاوی ضدتاریخی و ضدبنیادگرایانه‌ی خود نبوده‌اند. نظریه‌ی ادبی مارکسیستی از اثر ادبی بت‌واره نمی‌سازد، و ویژگی‌های صوری آثار ادبی را متنوع از خاستگاه‌های انسانی و طبقاتی‌شان لحاظ نمی‌کند. این نظریه‌ی ادبی، به خلاف نظریه‌های ادبی مسلط بر محافل دانشگاهی آمریکا و انگلیس، درون‌نگر، زاهدمآبانه، و عرفان مسلک نیست، و از ارتباط‌دادن ادبیات به تاریخ و سیاست نمی‌ترسد، و نقد گسترده و پردامنه‌ی نهادهای اجتماعی را با تحلیل تکنیکی یا همان «خوانش دقیق» درهم می‌آمیزد، و از خود متن، به بهای طرح موضوعات حاشیه‌ای و سیاسی، فاصله نمی‌گیرد، و از زبان نامفهوم و اصطلاحات تخصصی و مغلق استفاده نمی‌کند. این نظریه‌ی ادبی به موضوعات مبرمی همچون نژاد، جنسیت، طبقه، هویت ملی، اقلیت‌ها، فرهنگ عوام، ‌جهان سوم، فرهنگ توده‌ای، ژانرهای حاشیه‌نشین می‌پردازد، و در صورت لزوم ژانرها، اشکال و چهره‌های تثبیت‌شده‌ی فرهنگ غرب را نادیده می‌گیرد، اما در عین حال، از نگاه کالامحور، که ممیزه‌ی گفتمان غالب سرمایه‌داری است، فاصله دارد.

    و اما درخصوص بخش دوم پرسش دوم‌تان، که البته پرسش نیست، و تلویحاً گزاره‌ای است مبتنی بر این ارزش ـ داوری، که نظریه‌ی ادبی مارکسیستی کهنه و از کار افتاده است، اما به مدد «معتقدانش» سرپا یا به قول شما «به روز» مانده است. این «معتقدان» ‌بخش عمده‌ی فهرست مشایخ قرن بیستم را تشکیل می‌دهند،‌ و بیشترین سهم در پردازش درخشان‌ترین نظریه‌های فرهنگی، به ویژه در ادبیات و زیبایی‌شناسی، بی‌تردید متعلق به آن‌هاست. «پویایی» واژه‌ی مناسبی است که به کار برده‌اید، زیرا تلاقی و تضارب آراء متفکران مارکسیست،‌که عمدتاً برآیند مقتضیات سیاسی بوده، به پیکره‌ی نظام زیبایی‌شناسی و نظریه‌ی ادبی مارکسیسم انسجامی پویا بخشیده که، به‌رغم زاویه‌دار بودن برخی از دیدگاه‌ها، یکپارچگی ایستای نظام‌های بسته‌ی متافیزیکی را از آن زدوده است. همه‌ی نظریه‌های ادبی و زیباشناختی مارکسیسم، به‌رغم تکثر و بعضاً پاره‌ای تعارضات، در چند مؤلفه‌ی بنیادین اتفاق نظر دارند. نفی «هویت» ‌غیرتاریخی؛ نفی «استقلال»‌ ادبیات از مقوله‌های طبقه، ایدئولوژی، و زیرساخت اقتصادی. نظر شما دایر به دخالت باورمندان به مارکسیسم در قوام و بقای نظریه‌ی ادبی مارکسیستی درست است. نظریه‌ی ادبی، به‌زعم مارکسیست‌ها، بخشی از عینیت جهان است، و این جهان جز با دخالت آگاهانه و فعال انسان ساخته نمی‌شود؛ به عبارت دیگر، قوام و دوام عینیت مرهون ذهنیت است.

     

    * اصولاً چرا روشنفکران و نویسندگان غالبا میانه‌ی خوبی با لیبرالیسم ندارند و بیشتر شیفتهی سوسیالیسم هستند؟

     

    علت را باید در خود لیبرالیسم جُست، نه در روشنفکران؛ و به همین ترتیب، اقبال به سوسیالیسم را. لیبرالیسم ایدئولوژی یا جهان‌بینی سرمایه‌داری است، به همان ترتیبی که مارکسیسم ایدئولوژی سوسیالیسم است. لیبرالیسم ایدئولوژی مسلط غرب در چهار قرن اخیر و در نتیجه تداعی‌کننده سرمایه‌داری است، که ملازم است با بی‌عدالتی، غارت‌گری، ‌جنگ‌افروزی، فقر، تخریب اِکو سیستم، حمایت از نظام‌های سرکوبگر، و براندازی نظام‌های ملی و مترقی. لیبرالیسم سلطه‌ی سرمایه و مالکیت خصوصی را مشروعیت می‌بخشد، و این به جنگ طبقاتی و مآلاً جنگ جهانی می‌انجامد و حتی آزادی فردی هم، که ترجیع‌بند لیبرالیسم است، محقق نمی‌شود. اما لیبرالیسم در ابتدای شکل‌گیری آن در سده‌ی هجدهم چهره‌ی جذابی داشت. لیبرال‌های آن زمان، در کنار نفی دخالت دولت در اقتصاد، بسط و توسعه‌ی دولت و دخالت آن در کشورهای دیگر، یعنی استعمار و امپریالیسم، را هم نفی می‌کردند، و در سایه‌ی آزادی بیان و حمایت از آزادی مدنی و تشکیلات سیاسی، از جنبش‌های آزادی‌بخش ملی حمایت، و سوءاستفاده از قدرت و اقتدار شاه و اشرافیت را در داخل محکوم می‌کردند. آن‌ها در عموم انقلاب‌های دهه‌های بیست تا هفتاد قرن نوزده نقش مهم و بلکه تعیین‌کننده داشتند، ازجمله قیام لهستان علیه روسیه تزاریف جنگ‌های داخلی سوییس، و آلمان، و ایتالیا، و انقلاب‌های جنوب اروپا، لیبرالیسم در چهار دهه‌ی سال‌های 30 تا 70 قرن نوزده به ویژه در انگلیس منشأ آثار بسیار مهمی شد. اما استبداد خانواده‌ی بوربُن، نظامی‌گری پروس، آیین لوتر، ارتش‌های لویی ناپلئون، و واتیکان سبب ساقط شدن هژمونی لیبرالیسم در پایان سده‌ی نوزدهم شدند. تساهل لیبرالی، که میراث تسامحات دینی سده‌ی شانزدهم بود، برای روشنفکران بسیار خوشایند بود همچنان که بی‌اعتمادی به قدرت و اقتدار به منزله سرچشمه‌های فساد، اما برتر شمردن آزادی بر عدالت و برابری، با توسل به این استدلال محافظه‌کارانه که ماهیتِ عدالت همیشه محل نزاع بوده، و آزادی فردی تنها راه رفع بی‌عدالتی است، و دیگر این‌که دارایی شخصی نقش اساسی در ارتقای رفاه و منزلت انسان دارد، از نگاه بسیاری از روشنفکران پذیرفتنی نبود. از سویی، تصویب «قانون واگنر» و «امنیت اجتماعی»، که از پیامدهای بحران اقتصادی سال‌های پایانی دهه‌ی 1920 بود، با کنترل مالکیت خصوصی، یعنی اصل مقدس لیبرالیسم کلاسیک، راه را برای ظهور «دولت رفاه» باز کرد، که عدول آشکار از موازین لیبرالیسم نسخه‌ی لاک و میل، و برداشتن گامی مهم در جهت عدالت‌محوری بود. روشنفکران مورد اشاره‌ی شما مالکیت خصوصی را بیش از آنچه تضمین استقلال فرد به شمار آورند، آن را پوشش قدرت گروه‌های مسلط می‌شمارند. از دید آن‌ها، ازادی‌های واقعی، و نه آزادی صوری، نظیر آزادی سیاهان، زنان، اقلیت‌ها، محرومان، اتحادیه‌های تجاری، با قوانین سرکوبگر، پلیس، و ارتش سرکوب می‌شوند. به گفته‌ی گابریل کولکو در کتاب جریان‌های عمده‌ی تاریخ نوین آمریکا، لیبرالیسم تمهیدی است ایدئولوژیک برای سرکوب آزادی‌های مدنی در آن کشور. سوءتغذیه، گرسنگی، کشتارهای جمعی، شکنجه، دست‌یابی به سلاح‌های پیشرفته، تخریب لایه‌ی اوزُن، امحاء جنگل‌ها و گونه‌های جانوری باید تاکنون حساسیت لیبرال‌ها را به ناکارایی دولت‌ها برانگیخته باشد. با این حال، در نظام‌های سرمایه‌داری پیشرفته کنونی، فقط آمریکا،‌و موقتاً بریتانیا در دهه‌های 80 – 1970، آن هم به سبب بحران فراگیر سرمایه‌داری جهانی، پایگاه‌های اصلی لیبرالیسم محسوب می‌شوند. به گفته‌ی آیزایا برلین، جوامع فقیر و بیمار حقوق سیاسی را ریشخند تلقی می‌کنند. غذا، مسکن، پوشاک، بهداشت و آموزش اولویت مبرم چنین جوامعی است، نه بحث آزادانه درباره‌ی مفاهیم فلسفی و مکاتب ادبی. موضع اعتراضی لیبرال‌های غربی، حتی سوسیال دموکرات‌ها، در قبال آپارتاید صرفاً لفظی بوده و هیچ اقدام عملی مؤثری علیه رژیم نژادپرست آفریقای جنوبی اعمال نکردند، و تا زمانی که نشانه‌های پیروزی مردم ویتنام ظاهر نشد از جنگ آمریکا در آن کشور حمایت می‌کردند. مرتجع‌ترین حکومت‌های منطقه و خشن‌ترین سیاست‌های دولت‌های آمریکای جنوبی موردتأیید و حمایت لیبرال‌ها بوده‌اند. این‌ها بخشی از دافعه‌های لیبرالیسم‌اند.

     

    * در نقدهای مارکسیستی و نظام‌های سوسیالیستی باوری هست که می‌گوید اصل «تولید» است و «واسطه»‌ها را می‌شود حذف کرد. بر اساس این نظر، نویسنده را به عنوان موجودی در نظر می‌گیرند که در چنگال صنعت نشر گرفتار می‌شود و صنعت نشر حق او را ناحق می‌کند. فکر می‌کنید اجرای چنین ایده‌ای کارآمد بوده؟  

     

    حذف واسطه در فرآیند تولید مستلزم سازوکار بسیار پیچیده‌ای است. اخذ یک راهکار سوسیالیستی در غیاب دیگر مؤلفه‌ها ـ از جمله کارایی دولتی و آموزش گسترده و فرهنگ‌سازی ـ‌ ممکن است پیامدهای زیان‌باری را در بر داشته باشد. اصل فکر، یعنی به تعبیر شما، نجات «تولیدکننده» از «چنگال واسطه‌ها»، فکر خجسته‌ای است. این واسطه‌‌ها (ناشران) در حال حاضر نزدیک به دوازده هزار تن‌اند، که نشان می‌دهد کسب‌وکار سودآوری است. فرهنگ نشر در این شرایط از زیرمجموعه‌های اقتصاد غالب است، یعنی نقش دلالی یا واسطه‌گری خدمات بسیار پررنگ‌تر از تولید است. بدیهی است در این میان بیش‌ترین زیان مادی متوجه تولیدکننده یعنی پدیدآورده‌ی اثر است، ‌همچنان که بیش‌ترین زیان معنوی یا فرهنگی متوجه مصرف‌کننده‌ی آن کالا، یعنی خواننده است. ممیزی از عوامل مُعّدِه‌ی این وضع نابسامان اقتصادی ـ فرهنگی است، وضعیت بحرانی و حقیقتاً شرم‌آوری که تیراژ کتاب را به کمتر از هزار نسخه کاهش داده است. سیل ترجمه‌ها و تألیفات کم‌مایه و بی‌مایه، با عناوین غلط‌انداز و رعب‌آور، صحافی و طراح روی جلد خوب و جذاب، با قیمت‌های گزاف پشت جلد و شمارگان تکان‌دهنده. در صورت ادامه‌ی این روند، بعید نیست در آینده به جای ناشر، نسّاخ داشته باشیم. یعنی کسی که فقط یک نسخه تولید می‌کند!

     

    * فکر می‌کنید بشود صنعت نشر را در ایران بر اساس ایده‌ی کاپیتالیستی پیش برد؟

     

    صنعت نشر تا این‌جا هم خیلی غیرکاپیتالیستی نبوده. ضدکاپیتالیستی که اصلاً نبوده است. نابسامانی تولید و توزیع و مصرف سرمایه‌داری را قطعاً داشته، هرچند جنبه‌ی نظارتی و رانتی آن کمتر با الگوهای سرمایه‌داری همسو بوده است. ایده‌ی کاپیتالیستی موردنظر شما اگر تمام و کمال اجرا شود نهایتاً به ایجاد رقابت در سطح گسترده‌تری می‌انجامد، اما بازار فرهنگ ابتذال، ارتجاع، و عرفان‌های مدرن و پسامدرن را هم تقویت می‌کند. خوا‌جه‌های سرمایه‌داری در خانه‌ای که «از پای‌بست ویران است» در «فکر نقش ایوانند.»

     

    * در شرایط فعلی، تا حدودی دولت‌ها بر این باور هستند که رقابت آزاد می‌تواند مشوق خلاقیت و پیشرفت در صنعت و بازرگانی و امور اقتصادی باشد. اما آیا می‌توان گفت رقابت در حوزه‌های فرهنگی هم تا همین اندازه پیش‌برنده است؟ یعنی اصلا می‌شود حوزه‌های فرهنگی را هم رقابتی کرد؟

     

     

    رقابت، به لحاظ اقتصادی، پیامد مستقیم کمبود است، و کمبود هم یعنی این‌که فلان کار به قدر کافی عرضه نمی‌شود، وقتی شما هزار و هفتصد تن سیب‌زمینی را امحا می‌کنید تا تعدیل قیمت و خشنودی سرمایه‌دار را فراهم کرده باشید باعث کمبود آن و بالا رفتن قیمت می‌شوید. رقابت و سرمایه از هم تفکیک‌ناپذیرند. قوانین سرمایه‌داری از راه رقابت اعمال قدرت می‌کنند. مهم‌ترین خاصیت رقابت، که نمی‌توان آن را انکار کرد، مکانیسم خطایابی آن است، یعنی خطاها را نشان می‌دهد، ‌اما به هر حال، با توسعه‌ی انحصار، رقابت شدت می‌گیرد. در نظریه‌های اقتصادی اخیر مارکسیسم، رقابت و انحصار مقوله‌ای مانعه‌الجمع‌اند، یعنی حضور غول‌های انحصاری امکان رقابت را از رقبای کم‌توان‌تر سلب می‌کند.

    خلاقیت ناشی از رقابت الزاماً تضمین‌کننده‌ی خلاقیت توأم با ارزش نیست. اصولاً هرچیز که «خلاقانه» باشد ضرورتاً «ارزشمند» نیست. بعضی از رفتارهای دیوانگان بسیار بدیع و خلاقانه است، امّا چنین رفتاری متضمن ارزش و اعتبار نیست. خلاقیت واژه‌ای است که بار یا ارزش ـ‌ داوری مثبت به همراه دارد، اما همیشه چنین نیست. در دوره‌های اخیر، خلاقیت نوعاً مترادف با فاصله‌گرفتن از الگوها و هنجارهای سنتی به کار رفته است.

    خلاقیت، در این مفهوم، همسنگ معناگریزی، بی‌معنایی، ‌تعهدگریزی و ابتذال است. اثر خلاقه، در تعریف کانت، که ترجیحاً از «نبوغ» به جای «خلاقیت» استفاده می‌کند، اثری است که تن به قاعده و تعریف نمی‌دهد، اما در عین حال، شرط اصالت، که کانت آن را مترتب بر نبوغ می‌داند، الگوپذیری آن است، یعنی باید بتوان آن را ملاک و معیار آفرینش هنری قرار داد.

    حوزه‌های فرهنگی در حال حاضر هم رقابتی‌اند، رقابتی که گاه به شکل کشمکش و تنازع بروز می‌کند. آموزش دانشگاهی، فیلم‌سازی، موسیقی، ادبیات، ترجمه و نقد و کلا ساحت‌های علوم انسانی حوزه‌های رقابت‌اند. اتکای برخی از این حوزه‌ها به قطب‌های قدرت و ثروت مجال رقابت را برای دیگران تنگ می‌کند. انحصار فرهنگی زیرمجموعه‌‌ی انحصار اقتصادی است.

     

    * طرفداران ایده‌ی نظم خودجوش، می‌گویند تجاری‌سازی ادبیات می‌تواند به شکوفایی آن کمک کند و شاهدشان هم انتشار سریالی رمان‌ها در مطبوعات قرن نوزدهم بریتانیاست. تجاری‌سازی ادبیات، در دوره‌ی ما چه مزایایی می‌تواند داشته باشد؟

     

    گسترش نشر در دوره‌ی موردنظر شما، سوای فروپاشی فرهنگ فراگیر لاتین، با بسط امپریالیسم بریتانیا و جهانی‌شدن زبان انگلیسی ارتباط دارد. «تجاری‌سازی» ادبیات، به تعبیر شما، یادآور تجاری‌سازی محصولات لبنی و فرآورده‌های نفتی، و حقیقتاً در طول آن‌هاست. نگاه تجاری یا کالایی به ادبیات و دیگر نهادهای فرهنگی نگاه غالب در گفتمان سرمایه‌داری است که ارزش همه‌چیز و همه‌کس ـ و ازجمله روابط انسانی ـ را از منظر مبادله می‌نگرد، یعنی انسان و مناسبات انسانی را تا حد کالا فرو می‌کاهد. ادبیات هم دراین حال حکم کالایی را پیدا می‌کند که صرفاً «ارزش مصرفی» ندارد بلکه «ارزش مبادله‌ای» هم پیدا می‌کند. بدیهی است که ناشران بخواهند قیمت بیش‌تری مطالبه کنند زیرا سرمایه ارزشی است که از طریق فرآیند تولید و مبادله گسترش می‌یابد، یعنی از راه کسب ارزش افزوده. تجاری‌سازی ادبیات و هنر و کلاً فرهنگ، مثل تجاری‌سازی آموزش و پرورش و بهداشت و مسکن و ترابری، مؤلفه‌ی بنیادین نظام‌های سرمایه‌داری است.

     

    * در نظام کاپیتالیستی مصرف‌کننده نقش مهمی دارد و به فکر و خلاقیتِ تولیدکننده تا حدود زیادی جهت می‌دهد. فرض کنیم همین ایده در ادبیات هم اجرا شود، یعنی خواننده به عنوان خریدار کالای نویسنده با استقبال یا عدم‌استقبال از متنی که خلق کرده بر آفرینش ادبی سیطره پیدا کند. چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد؟ 

     

    در فرآیند مصرف، نقش اصلی را تولیدکننده ایفا می‌کند، نه مصرف‌‌کننده. حالا، باید دید سلیقه‌ی این مصرف‌کننده، که ایدئولوژی غالب با استفاده از رسانه‌های جمعی و دیگر ابزار ایدئولوژیک دولت به آن سمت و سو داده، چه کالایی را درخواست می‌کند. کافی است نگاهی به بروشورهای رسمی دولت بیندازید تا صحت و سقم این حرف روشن شود. ناشران ما، همپای جریان‌های فرهنگ غرب، خواسته‌های جدید کتاب‌خوان‌ها را، صرف‌نظر از کیفیت و تناسب و ضرورت آن جریانات، عموماً به نازل‌ترین شکل عرضه می‌کنند. مصرف‌کننده در نظام سرمایه‌داری ابزار مصرف است برای گسترش هرچه بیشتر تولید سرمایه‌داری، و مآلاً آلت دست شرکت‌ها در عرصه‌ی تولید و توزیع است. مصرف در نظام تولید سرمایه‌داری با هدف ایجاد سود حداکثر صورت می‌گیرد، و از این‌رو فرهنگ مبتذل در کنار کالای بنجل بازار پیدا می‌کند. اگر جامعه به مرحله‌ای برسد که افراد وقوف آگاهانه به نیازهایشان داشته باشند، و از مصرف برای احراز هویت استفاده نکنند، در آن صورت، تولید را مصرف‌کننده تعیین خواهد کرد.

     

    *اجازه بدهید سوال پایانی این گفتگو هم یک سوال ادبی باشد و رجوعی به ابتدای بحث داشته باشیم! اگر نگاهی به بازار کتاب کشورمان داشته باشیم، جریان کلی تولید و توزیع کتاب (هم ادبیات داستانی و هم آثار غیر ادبی) را در کشورمان با توجه به کدام نظریه ادبی و جامعه شناسانه می توان بررسی کرد؟ به عبارت دیگر، این روزها در حوزه نشر، مطابق با کدام الگوی اجتماعی حرکت می کنیم؟

     

    این موضوع ضمن بحث‌های قبل مطرح شد. وضع کنونی نشر اصلاً‌چیز دلچسب و امیدوارکننده‌ای نیست: جمعیتی نزدیک به 80 میلیون؛ حضور فعال یا منفعلانه نزدیک به 12هزار ناشر؛ شمارگان کتاب ندرتاً متجاوز از 1000 نسخه؛ قیمت‌های تند. این وضع کمی کتاب است. به لحاظ کیفی، وضع به شرح ایضا. ترجمه‌های مخدوش و بعضاً مغلوط. بی‌اعتنایی ناشران به ویراش، به علت هزینه‌بر بودن آن؛ کم‌فروشی مترجمان کم‌حوصله و بعضاً کم‌صلاحیت در قبال کتاب‌هایی که توان بسیار بالایی را می‌طلبد، ‌هم به لحاظ تسلط بر زبان‌های مبدأ و مقصد، ‌و هم داشتن اشراف به موضوع. چیزی همتای بسازوبفروشی در ساختمان‌سازی. شاید پسامدرنیسم واژه‌ی مناسبی برای نامیدن این الگوی اجتماعی باشد، ‌حداقل به این دلیل که تولید، یعنی ویژگی مدرنیسم، جایش را به مصرف داده، که مشخصه‌ی پسامدرنیسم است. نمایش کثرت خیره‌کننده‌ی کالا در مراکز خرید همسنگ کثرت‌گرایی ادعایی پست‌مدرن‌هاست، همچنان که تأکید بر عدم قطعیت، غیاب امر واقع، مستقل‌بودن دال‌ها، و خودبازتابنده بودن متن به منزله‌ی دال، کالایی شدن چیزها، افزایش تسهیلات اعتباری، ظهور سازمان‌های مرتبط با مصرف‌کننده.

     مجله مهرنامه – شماره 45 _ آذرماه 94

کمی به من فرصت بده…

کمی به من فرصت بده…


  • کمی به من فرصت بده…

    کمی به من فرصت بده…

    بگذار تا ثابت کنم خودم را …

    حتی اگر از خانه ی ژله ای ام چیزی میدانی…

    بگذار تا باور کنم خود را…

    کمی مرا میان بازوانت بگیر…

    تن نحیف من روزی غرش گر آسمان بود …

    من رعد را می سرودم…

    کمی به من مهلت بده…

    من ” آرام دوستت خواهم داشت …

    طوری که حتی خودت هم بویی نبری …”

    س.خ/30 فروردین 94

واژه های سر گردان

واژه های سر گردان


  • واژه های سر گردان

    واژه هـ-ـای سـ-ـرگـ-ـردان:

    امروزه  واژه ها چه عجیب شده اند.

    بروگمشو: خیلی با مزه هستی

    کثافت: خیلی عزیزی

    خیلی خری: شجاع هستی

    بیشعور: خیلی می فهمی

    گـ-ـوه نـ-ـخور:  راست می گویی؟

    و چه آسان ادا می کنیم و چه راحت از شنیدن این کلمات خوشحال می شویم. این است تغییر ناخواسته. تصورش را بکنید بعد از پنجاه سال دیگر نحوه ی نگارش و گویش ما چه طور خواهد شد؟

     

روز چهاردهم

روز چهاردهم


  • روز چهاردهم

    سرمو تکیه داده بودم به پشتی صندلی و همین طور که سعی میکردیم راهمونو از وسط ترافیک مسخره ی ۱۱ شب ستارخان باز کنیم، پشت سر هم پلکهامو نیمه بسته میکردم و زل میزدم به راسته ی چراغای خیابون تا نورشون جلوی چشمم برقصه. 
    خستگی یه جایی توی اعماق وجودم رخنه کرده بود.

بهترین تصمیم زندگیم ؛طلاق

بهترین تصمیم زندگیم ؛طلاق


  • بهترین تصمیم زندگیم ؛طلاق

    برای نخستین بار از طلاقم شادم وخورسند.طلاقنامه شاید تنها مفر یک زن باشد در این کشور،برای حداقل آزادی.دیگر راحت میتوانم پاسپورت بگیرم و نیاز به اجازه ولی ندارم.دیگرخودم سرپرست خودم هستم،اما طفلی دخترم هنوز سرنوشتش گره خورده بایک مرد است،مردی که گرچه هرگز برایش پدری نکرده است وحتی تاریخ تولدش را ازخاطربرده است و کوچکترین تعهدی نمی شناسد،اما قانون،این قوانین ظالمانه ….آخ خدایا ….کاش عاقلتربودم.کاش در بزرگترین انتخاب زندگیم اشتباه نکرده بودم،که حالا سرنوشت دخترکم با مردی بی تعهد وبی مسیولیت ومفقودالاثر گره نخورد.مردی که حتی مرگش هم ما را از بند او نمی رهاند بااین قوانین مضحک!مردی که هرگز وهیچوقت نبوده ونیست و ما باید دربدر دنبالش بگردیم برای یک امضا واجازه!این انصاف نیست.وامیدوارم روزی در این سرزمین اینهمه ظلم واجحاف پایان پذیرد.آمین

بی پروا

بی پروا


  • بی پروا

    سلام 

    درست است کسی برایم نظری نمی گذارد اما من در پست گذاشتن بی پروا و بدون ترس عمل می کنم و به شما که وبلاگم را می خوانید می گویم اگر برای من نظر نمی گذارید دلیلش این نیست که شما نخواسته اید دلیلش این است که من قسمت نظرات این پست را غیر فعال کرده ام !

    وبلاگ نویسی روشی است منطقی برای بیان آنچه در سر داری ؛ فضایی که کسی تو را در آن ندیده است و تنها بر اساس نوشته هایت می شناسندت !! از اینستاگرام بیرون آمدم چون برای هر حرف کوچکی باید عکسی می گرفتی و برای هر پسندی خود کشی می کردی . بلاگفا اگرچه متروک شده است اما من دوست دارم خود واقعیم را گاه گاهی به اشتراک بگذارم با اندک باقی مانده های گذشته !! گذشته ای که یاهو محور بود و همه بر خط بودند و چه قدر دوست یافتیم در همان یاهو و در همین بلاگفا . 

    بلاگفا خبر می دهد از گذشته هایی که در آن کودک بودیم !! چه کسی می تواند پست های گذشته ی من را بخواند بدون آنکه پی به بلاهت کودکانه ام نبرد ؟ چه کسی می تواند طرز بیان اغراق آمیز و تقلیدی من را بخواند و به من نخندد ؟ ولی این پست های بلیهانه و مقلدانه همچنان مانده اند تا به من یاد آور شوند تا چه اندازه بزرگ شده ام . کودکی من در میان کلمات مملو از غلط های نوشتاری محصور مانده ، در میان تمام احساسی نوشتن ها و در میان حافظه ی بلاگفایی که مرا مدیون خود کرد وقتی پس از اصلاحات فراموششان نکرد ، تو من را فراموش نکردی بلاگفا جان من نیز فراموشت نمی کنم !!

    فاطمه غروی – دختر بلوری – لونا لیسلاگ و فاطمه غروی !!!

شقایق این‌جا من خیلی غریبم . . .

شقایق این‌جا من خیلی غریبم . . .


  • شقایق این‌جا من خیلی غریبم . . .

    دلم مثل دلت، خونه شقایق!

    چِشام، دریای بارونه شقایق!

    مثل مُردن می‌مونه، دل بُریدن

    ولی دل بستن، آسونه شقایق

    شقایق دردِ من یکی‌دو‌تا نیست!

    آخه دردِ من از بیگانه‌ها نیست،

    کسی، خشکیده خونِ من رو دستاش

    که حتی یک نفس از من جدا نیست!

    شقایق وای شقایق

    گل همیشه عاشق

    شقایق این‌جا من خیلی غریبم

    آخه این‌جا کسی عاشق نمیشه . . .

    اسیر قفل سنگین سکوته!

    لبی که قصه‌گو بوده همیشه . . .

    شقایق آخرین عاشق تو بودی،

    تو مُردی و پس از تو عاشقی مُرد!

    تو رو آخر، سراب و عشق و حسرت

    تَه گُل‌خونه‌های بی‌کسی برد . . .

    شقایق وای شقایق

    گل همیشه عاشق

    دویدیم و دویدیم و دویدیم . . .

    به شب‌های پُر از قصه رسیدیم

    گِره زد سرنوشت‌هامونو، تقدیر

    ولی ما عاقبت،

    از هم بریدیم . ..

    شقایق، دوری دستات چه تلخه

    شکستن‌های بی‌صدا چه تلخه

    حالا از تو فقط این مونده باقی؛

    که سالار تموم عاشقایی!

    شقایق وای شقایق

    گل همیشه عاشق

قضاوت


  • [unable to retrieve full-text content]

مثل سیگار اولت هستم…

مثل سیگار اولت هستم…


  • مثل سیگار اولت هستم…

    قصّه ی عشق من به آدم ها

    قصّه ی موریانه و چوب است

    زندگی می کنم به خاطر مرگ

    دست هایم به هیچ، مصلوب است!

    قهوه و اشک… قهوه و سیگار…

    راستی حال مادرت خوب است ؟!

     

    اوّل قصّه ات یکی بودم

    بعد، آنکه نبود خواهم شد

    گریه کردی و گریه خواهم کرد

    دیر بودی و زود خواهم شد

    مثل سیگار اوّلت هستم

    تا ته ِ قصّه دود خواهم شد

دستان

دستان


  • دستان

    این کلمه هم جزء احتمالاً صدها کلمه ای دیگری است که تابحال به راحتی بدون فهمیدن آن از کنارش گذشته بودم و جای علامت سوالش روی ذهنم باقیمانده بود. مثلاً وقتی میگفتند هزاردستان بجز آن سریال معروف و کسی که شاید هزار تا دست دارد (مثل هزار پا) چیز دیگری در ذهنم تداعی نمیشد. البته این درست است که در کتاب دبیرستان هم خوانده بودیم که هزاردستان یعنی بلبل ولی واقعیتش را بخواهید هیچ وقت نتوانسته بودم که این معنی را برای بلبل قبول کنم چون نفهیده بودمش علاوه بر آن به بلبل هَزار (به فتح ه) هم می گویند که باعث شده بود من به کلی از معنی آن دور شوم.

    تا اینکه داشتم این آهنگ را با صدای سراج گوش می کردم:

    دوستان در پرده می گویم سخن         گفته خواهد شد با دستان نیز هم (الان متوجه جناس دوستان با دستان شدم)

    که فکر کردم خوب این دستان احتمالاً همان داستان است و بعد به هزار دستان فکر کردم که احتمالاً منظورشان این بوده که بلبل هزار داستان تعریف می کرده و بعد به رستم دستان (که دستان او هم همیشه بر ذهنم سنگینی می کرد) رسیدم و …

نزدیک عید برای تمیزی خانه سنگ مرمر را چگونه تمیز کنیم؟

نزدیک عید برای تمیزی خانه سنگ مرمر را چگونه تمیز کنیم؟


  • نزدیک عید برای تمیزی خانه سنگ مرمر را چگونه تمیز کنیم؟

    نکته های زیر به شما کمک می کند سنگ مرمر را راحت تر تمیز کنید

    تمیزی مرمر!

    احتمالا برای تان جالب باشد که بدانید ساده ترین راه تمیز کردن سنگ های مرمر، استفاده از یک پارچه نمدار است. در ادامه این مطلب به نحوه تمیز کاری سنگ مرمر و هم چنین نکاتی درباره سنگ مرمر می پردازیم.

    نظافت سنگ مرمر

    برای نظافت سنگ مرمر، ابتدا گرد و غبار روی آن را با پارچه بگیرید. سپس از آب ولرم و پودر صابون برای تمیز کردن آن استفاده کنید.
    به هیچ وجه برای شست و شوی سنگ مرمر از اسید استفاده نکنید.
    ساده ترین راه تمیز کردن سنگ های مرمر، استفاده از یک پارچه نمدار است. می توان این کار را با استفاده از مقداری آب گرم یا نیم لیتر آب و کمی پودر لباسشویی انجام داد و سپس سنگ ها را با پارچه نرمی خشک کرد. حتما قبل از کفسابی سنگ مرمر خود را تمیز کنید.

     

    لکه گیری سنگ مرمر

    لکه های سنگ مرمر را با پارچه آغشته به آب اکسیژنه پاک کنید و از روغن های مخصوص سنگ مرمر برای برق و جلا دادن به آن استفاده کنید.
    هرگز ظروف گرم یا اتوی داغ روی آن نگذارید.

    ترک برداشتن سنگ مرمر

    اگر وسایل تزیینی مرمری یا سنگ مرمر به کار رفته در خانه شما ترک برداشته است، روی آن پودر اکسید قلع بمالید و به این وسیله پولیش دهید تا خط ترک آن کمتر دیده شود. یادتان باشد اگر این کارها را نکردید ممکن است سنگ مرمر شما نیاز به کفسابی داشته باشد.

    اگر سنگ مرمرتان خیلی کثیف است

    اگر وسیله تزیینی یا سنگ مرمری شما خیلی کثیف شده است، چند قطره سرکه را با پودر سنگ خیلی نرم مخلوط کنید و آن را روی مرمر بکشید و پس از ۱۲ ساعت خوب برس کشیده و با آب گرم بشویید.

     

    برق انداختن پله هایی از جنس سنگ مرمر

    برای براق کردن پله های سنگی که رنگ آن ها سیاه است، ابتدا آن ها را بشویید و بعد از خشک شدن، پارچه ای را به مقداری گازوئیل آغشته کنید و روی پله ها بکشید.

کمی از دیروز

کمی از دیروز


  • کمی از دیروز

    کاش میشد تمامِ حس و حواسم را از وقتی که بوده ام و هر چه را که به نحوی حس کرده ام یکجا جمع کنم. بریزم داخلِ صندوقی چوبی و بزرگ. بگذارمش زیرِ رگالِ لباس ها در کمد. جایی دنج و مخفی. بعد گاهی از سرِ دلتنگی یا صرفا برای دمی خارج شدن از حال، بروم خود را جا کنم در صندوق. و یک به یک احساساتِ امروز و دیروزم را تن کنم؛ مثلا دمی، با پوشیدنِ احساسِ هجده سالگی ام، به یاد بیاورم که چقدر دوستت میداشتم.

همه ی تلاش من

همه ی تلاش من


  • همه ی تلاش من

    کوشيدم تو را از خاک حافظه‌ام ريشه کن کنم
    اما ديدم در تار و پودم تنيده‌اي
    همچون خزه دريايي

    کوشيدم بوي تو را
    از سلول‌هاي پوستم بيرون کنم
    پوستم کنده شد
    اما تو بيرون نشدي

    کوشيدم تو را به آخر دنيا تبعيد کنم
    چمدا‌‌‌نهايت را آماده کردم
    برايت بليط سفر خريدم
    در اولين رديف کشتي برايت جا رزرو کردم
    وقتي کشتي حرکت کرد
    اشک در چشمانم حلقه زد
    تازه فهميدم در اسکله‌ام
    تازه فهميدم آنکه به تبعيد مي‌رود منم
    نه تو…

هر بوسه تو تشنه بوسی دگرم کرد…

هر بوسه تو تشنه بوسی دگرم کرد…


سیامک بهرام پرور / چقدر دست تو با دست من محبت کرد

سیامک بهرام پرور / چقدر دست تو با دست من محبت کرد


  • سیامک بهرام پرور / چقدر دست تو با دست من محبت کرد

    چقدر دست تو با دست من محبت کرد

    و انحنای لبت بــوسه را رعایت کـــــــرد

    من از تو با شب و باران و بیشه‌ها گفتم

    و هر کـــه از تو شنید از بهار صحبت کرد

    کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان، خانم !

    کــــــه تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد

    سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است

    و آیـه آیـه تـــو را می شود تلاوت کـــرد:

    اَلَم تَری … که غزل کیف می کند با تو !؟

    تنت ارم شد و من را به باغ دعوت کرد

    وَ تن، تنت، که وطن شد غزل مطنطن شد !

    وَ رقص شد … وَ تَتَن تَن تَنــانه حرکت کرد –

    – به سمت عطر تو تا قبله‌ها عوض بشوند

    و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کــرد :

     منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه !

    و نیت غـــــــــــــــــــزلی در چهار رکعت کرد !

    رکوع کرد … وَ تسبیح‌هاش پاره شدند !

    و مُهر را به سجودی هــزار قسمت کرد !

    قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟!

    که آتشم به تمام جهان سرایت کـرد –

    – و بی عذاب ترین عشق، آتشی شد که

    فرشتگان تو را نیز غــــــــــــــــرق لذت کرد

    تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب !

    و اَشهَدُ کـــــــــه لبانم به جــــام عادت کرد !

    سلام بر تــو کــه بــاران به زیر چتر تو بود

    سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد


    غــزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !

    سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد

    وَ تــــــو بلند شدی تــا انار بشکوفد

    دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد

    غــــزل به روی لبت شادمانه می رقصید

    و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد

    سیامک بهرام پرور

میوه ی ممنوعه

میوه ی ممنوعه


  • میوه ی ممنوعه

    میوه ی ممنوعه چیدن را … که حوّا باب کرد
    آدم، اخراج از بهشت ِبا صفا را … باب کرد
    چون که قابیل از عقب ! با بیل زد، هابیل را …
    حمله با یک بیل را … درکُلِ دنیا، باب کرد
    نوح … نهصد سال کشتی ساخت، توی یک کویر
    کار دور از عقل را … این مرد دانا باب کرد
    بارداری بی حضور جنس نر را در جهان !!
    حضرت مریم، به لطف حق تعالی … باب کرد !
    از شروع این جهان، مرد از پی زن می دوید
    از پی مردان دویدن را … زلیخا باب کرد
    یازده تا بچه جز یوسف، فقط یعقوب ساخت
    صنعت انبوه سازی را … فُرادا، باب کرد
    رد شدن از نیل، بی لنج و بلم، امکان نداشت
    رد شدن از نیل را با چوب!! موسا باب کرد
    حرفه ی آتش نشانی را … هزاران سال پیش
    از لجِ نمرود … ابراهیم آقا ! باب کرد
    گوسفندی که به قربانگاه اسماعیل رفت
    مبحث ایثار را … در حد اعلا، باب کرد
    بس که کَل کَل کرد با موری، سلیمان نبی !
    بحث و کَل کَل را میان جانورها … باب کرد
    بردن سگ در مکانِ خواب را … از آن قدیم
    عضو ی از اصحاب کهف، از بابِ تقوا … باب کرد
    پیش از این شعری نبوده با ردیفِ “باب کرد”
    این ردیف خاص را … شعرِ ترِ ما … باب کرد..

دوشنبه ها دو مثل

دوشنبه ها دو مثل


  • دوشنبه ها دو مثل

    دوشنبه ها دو مثل – 89

    + نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد 1393 ساعت 17:10 شماره پست: 4

    زبد اصل چشم بهی داشتن                بود خاک در دیده انباشتن
                                                                        (فردوسی)
    زشت باشد روی نازیبا و ناز                   صعب باشد چشم نا بینا ود رد
                                                                         (سنائی)

    دوشنبه ها دو مثل – 90

    + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 ساعت 0:48 شماره پست: 137

    زکات مال به در کن که فضله رز را           چو باغبان بزند  بیشتر  دهد انگور
                                                                                    (سعدی)
    در جهان فیل مست  بسیار است           دست بالای دست بسیار است

                                                                                  (سعدی)

خزان رسید و به گلزار من شرار انداخت

 نظرتون راجع به دانلود و آپلود شعر ها در فايل ورد با لينک مستقيم چيه؟

خزان رسید و به گلزار من شرار انداخت


  • خزان رسید و به گلزار من شرار انداخت

    خزان رسید و به گلزار من شرار انداخت

    رسید هیزم و آتش به شاخسار انداخت

     

    دَری که ساختم آخر به من خیانت کرد

    گرفت آتش خود را به روی یار انداخت

     

    میان معرکه سلمان خداش خیر دهد

    دوید و زود عبا را رویِ نگار انداخت

     

    خودم ز سینه ی او میخ را در آوردم

    ببین مرا به چه کاری که روزگار انداخت

     

    عقب کشید و به دیوار خورد و در پیچید

    شیار در به روی پهلویش شیار انداخت

کویر

 نظر و کامنت يادتون نره

کویر


  • کویر

    چرا خزان دلم را بهار می بینی؟

    کویر شعر مرا سبزه زار می بینی؟

    تو را ندیدم و دیدی چقدر بی تابم

    مرا همیشه درین انتظار می بینی

    کجای قصه ی عشقی؟! کجای دنیایی؟!

    که حس و حال مرا گریه دار می بینی!!!…

    هزار مرتبه گفتم که رفتنی بودم

    فقط تویی که مرا ماندگار می بینی

    خداکند که نبینم چگونه می گریی

    شبی که ترس مرا پای دار می بینی

قرار بود…

ممنون ميشم اگه نظر بدين

قرار بود…


  • قرار بود…

    قرار بود

    مرگ ما را از هم بگیرد

    و مرگ حتما مردی ست چهارشانه

    با وضع مالی،

    کمی بهتر از من

    که تو دوستش داری

    دستت راگرفته

    و با تو قدم میزند…

     

536

536


  • 536

    زیر لب گفتم “کمی خسته ام”، اما دستم نوشت “سال هاست که خیلی خسته ام” …

من مجرمم

من و بارون - من مجرمم


  • من و بارون - من مجرمم
     

    مگسی را کشتم

     

    نه به این جرم که حیوان پلیدیست ...بد است

     

    و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

    طفل معصوم به دور سر من میچرخید

     

    به خیالش قندم

     

    یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد گندم

    ای دو صد نور به قبرش بارد

     

    مگس خوبی بود

    من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

     

    مگسی را کشتم

     

    حسین پناهی