گفتگو با مشیت علایی – مجله مهرنامه
گفتگو با مشیت علایی – مجله مهرنامه
- گفتگو با مشیت علایی – مجله مهرنامه
بعید نیست در آینده به جای ناشر، نساخ داشته باشیم!
صادق وفایی
کتاب «ادبیات و اقتصاد آزاد(نظم خودجوش فرهنگ)» نوشته پل ای کانتور و استفن کاکس به تازگی با ترجمه سلما رضوان جو توسط انتشارات دنیای اقتصاد به چاپ رسیده است.
آن چه در این کتاب به آن پرداخته می شود، شکل ها و قالب های تفکر اقتصادی همدل با کاپیتالیسم است و سوال مهمی که روح آن در متن کتاب جاری است، این است که آیا این تفکر می تواند، دریافت و ادراک مخاطب را از ادبیات به شیوه ای تازه تغییر بدهد یا خیر؟
نظریه ادبی مارکسیستی که هنوز هم رسوب و تاثیراتش را بر ادبیات روز جهان شاهدیم، صرفا باعث شده تا آنچه در اصل ناخشنودی و بی رغبتی طبقه مرفه نسبت به اصول و فعالیت های بازار اقتصادی است، عمیق تر شود. از طرف دیگر در حوزه ادبیات و اقتصاد، مارکسیسم و شاخه های دیگر این اندیشه، مانند ماتریالیسم فرهنگی و تاریخ گرایی نوین، عرصه اندیشه و نظرات دانشگاهی این روزگار را به انحصار خود در آورده اند.
به بهانه چاپ کتاب «ادبیات و اقتصاد آزادی» و بررسی مسائلی که خلاصه ای از آن ها ذکر شد، گفتگویی با مشیت علایی محقق و پژوهشگر انجام داده ایم که در آن هم درباره ایده نظم خودجوش، هم ایدئولوژی ادبی مارکسیست ها و حیات فعلی اش و هم بازار نشر ایران سخن رفته است.
علایی معتقد است صنعت نشر در ایران نه تنها چندان غیرکاپیتالیستی نبوده بلکه اصلا ضدکاپیتالیستی هم نبوده است. به علاوه، در شرایط فعلی، ناشران ایرانی، همپای جریانهای فرهنگ غرب، خواستههای جدید کتابخوانها را، صرفنظر از کیفیت و تناسب و ضرورت آن جریانات، عموماً به نازلترین شکل عرضه میکنند.
این محقق می گوید با وضعیتی که نشر در ایران پیش می رود، بعید نیست در آینده نزدیک، به جای جمعیت ناشر، شاهد تولد جمعیتی به نام نساخ، یعنی افرادی که یک نسخه چاپ می کنند، باشیم.
مشروح گفتگو با علایی در ادامه می آید:
*بگذارید با یک سوال ادبی شروع کنیم و بعد به حوزه های دیگر سرک بکشیم! جالب است که نظریه ادبی مارکسیستی با وجود این که سال ها از تولد نسخه اولیه اش می گذرد، هنوز در کار نقد و بررسی، کاربرد دارد. علت این پدیده به نظرتان چیست؟ شاید این نظریه به مدد معتقدانش، مرتب به روز شده و حالتی پویا به خود گرفته است.
پیدایش نظریههای فرهنگی و از آن جمله نظریههای ادبی و زیباشناختی، به زمینه و انگیزههای دموکراتیک نیاز دارد. از گفتهی شما، دایر به این که نظریهی ادبی مارکسیستی، به رغم گذشت سالها از آغاز آن، هنوز هم کاربرد دارد، میتوان تامین دلیل کرد که تداوم آن هم در بستر دموکراتیک صورت پذیرفته است. بنابراین، چیزی که به نظر شما عجیب آمده – که البته شما از آن با حسن تعبیر «جالب» یاد کردهاید – مطابق روح دموکراسی صورت گرفته است. حالا شاید «جالبتر» این باشد که در پی فروپاشی سوسیالیسم، حجم مطالعات ادبی و زیباشناختی در مقیاس قابلتوجهی افزایش یافته است. در این مورد، احتمالاً میتوان با قطعیت بیشتر از تأثیر فضای دموکراتیک یاد کرد. جریانهای نخبهگرا در نقد و نظریهی ادبی البته خوش درخشیده، اما «دولت مستعجل» بودهاند، مثل جریان موسوم به «نقد نو»، یعنی شاخصترین زیرمجموعهی فرمالیسم ـجریانی اصالتاً آمریکایی، که سه دههی میانی قرن بیستم را، به ویژه در محافل دانشگاهی، تقریباً در انحصار خود داشته و در مملکت ما هم کلی هوادار داشته است. نظریهی ادبی مارکسیستی، به گفتهی شما، هنوز کاربرد دارد زیرا نظامهای زیباییشناسی تحلیلی، ساختارگرا، و پساساختارگرا هیچیک پاسخگوی مارکسیسم درخصوص دعاوی ضدتاریخی و ضدبنیادگرایانهی خود نبودهاند. نظریهی ادبی مارکسیستی از اثر ادبی بتواره نمیسازد، و ویژگیهای صوری آثار ادبی را متنوع از خاستگاههای انسانی و طبقاتیشان لحاظ نمیکند. این نظریهی ادبی، به خلاف نظریههای ادبی مسلط بر محافل دانشگاهی آمریکا و انگلیس، دروننگر، زاهدمآبانه، و عرفان مسلک نیست، و از ارتباطدادن ادبیات به تاریخ و سیاست نمیترسد، و نقد گسترده و پردامنهی نهادهای اجتماعی را با تحلیل تکنیکی یا همان «خوانش دقیق» درهم میآمیزد، و از خود متن، به بهای طرح موضوعات حاشیهای و سیاسی، فاصله نمیگیرد، و از زبان نامفهوم و اصطلاحات تخصصی و مغلق استفاده نمیکند. این نظریهی ادبی به موضوعات مبرمی همچون نژاد، جنسیت، طبقه، هویت ملی، اقلیتها، فرهنگ عوام، جهان سوم، فرهنگ تودهای، ژانرهای حاشیهنشین میپردازد، و در صورت لزوم ژانرها، اشکال و چهرههای تثبیتشدهی فرهنگ غرب را نادیده میگیرد، اما در عین حال، از نگاه کالامحور، که ممیزهی گفتمان غالب سرمایهداری است، فاصله دارد.
و اما درخصوص بخش دوم پرسش دومتان، که البته پرسش نیست، و تلویحاً گزارهای است مبتنی بر این ارزش ـ داوری، که نظریهی ادبی مارکسیستی کهنه و از کار افتاده است، اما به مدد «معتقدانش» سرپا یا به قول شما «به روز» مانده است. این «معتقدان» بخش عمدهی فهرست مشایخ قرن بیستم را تشکیل میدهند، و بیشترین سهم در پردازش درخشانترین نظریههای فرهنگی، به ویژه در ادبیات و زیباییشناسی، بیتردید متعلق به آنهاست. «پویایی» واژهی مناسبی است که به کار بردهاید، زیرا تلاقی و تضارب آراء متفکران مارکسیست،که عمدتاً برآیند مقتضیات سیاسی بوده، به پیکرهی نظام زیباییشناسی و نظریهی ادبی مارکسیسم انسجامی پویا بخشیده که، بهرغم زاویهدار بودن برخی از دیدگاهها، یکپارچگی ایستای نظامهای بستهی متافیزیکی را از آن زدوده است. همهی نظریههای ادبی و زیباشناختی مارکسیسم، بهرغم تکثر و بعضاً پارهای تعارضات، در چند مؤلفهی بنیادین اتفاق نظر دارند. نفی «هویت» غیرتاریخی؛ نفی «استقلال» ادبیات از مقولههای طبقه، ایدئولوژی، و زیرساخت اقتصادی. نظر شما دایر به دخالت باورمندان به مارکسیسم در قوام و بقای نظریهی ادبی مارکسیستی درست است. نظریهی ادبی، بهزعم مارکسیستها، بخشی از عینیت جهان است، و این جهان جز با دخالت آگاهانه و فعال انسان ساخته نمیشود؛ به عبارت دیگر، قوام و دوام عینیت مرهون ذهنیت است.
* اصولاً چرا روشنفکران و نویسندگان غالبا میانهی خوبی با لیبرالیسم ندارند و بیشتر شیفتهی سوسیالیسم هستند؟
علت را باید در خود لیبرالیسم جُست، نه در روشنفکران؛ و به همین ترتیب، اقبال به سوسیالیسم را. لیبرالیسم ایدئولوژی یا جهانبینی سرمایهداری است، به همان ترتیبی که مارکسیسم ایدئولوژی سوسیالیسم است. لیبرالیسم ایدئولوژی مسلط غرب در چهار قرن اخیر و در نتیجه تداعیکننده سرمایهداری است، که ملازم است با بیعدالتی، غارتگری، جنگافروزی، فقر، تخریب اِکو سیستم، حمایت از نظامهای سرکوبگر، و براندازی نظامهای ملی و مترقی. لیبرالیسم سلطهی سرمایه و مالکیت خصوصی را مشروعیت میبخشد، و این به جنگ طبقاتی و مآلاً جنگ جهانی میانجامد و حتی آزادی فردی هم، که ترجیعبند لیبرالیسم است، محقق نمیشود. اما لیبرالیسم در ابتدای شکلگیری آن در سدهی هجدهم چهرهی جذابی داشت. لیبرالهای آن زمان، در کنار نفی دخالت دولت در اقتصاد، بسط و توسعهی دولت و دخالت آن در کشورهای دیگر، یعنی استعمار و امپریالیسم، را هم نفی میکردند، و در سایهی آزادی بیان و حمایت از آزادی مدنی و تشکیلات سیاسی، از جنبشهای آزادیبخش ملی حمایت، و سوءاستفاده از قدرت و اقتدار شاه و اشرافیت را در داخل محکوم میکردند. آنها در عموم انقلابهای دهههای بیست تا هفتاد قرن نوزده نقش مهم و بلکه تعیینکننده داشتند، ازجمله قیام لهستان علیه روسیه تزاریف جنگهای داخلی سوییس، و آلمان، و ایتالیا، و انقلابهای جنوب اروپا، لیبرالیسم در چهار دههی سالهای 30 تا 70 قرن نوزده به ویژه در انگلیس منشأ آثار بسیار مهمی شد. اما استبداد خانوادهی بوربُن، نظامیگری پروس، آیین لوتر، ارتشهای لویی ناپلئون، و واتیکان سبب ساقط شدن هژمونی لیبرالیسم در پایان سدهی نوزدهم شدند. تساهل لیبرالی، که میراث تسامحات دینی سدهی شانزدهم بود، برای روشنفکران بسیار خوشایند بود همچنان که بیاعتمادی به قدرت و اقتدار به منزله سرچشمههای فساد، اما برتر شمردن آزادی بر عدالت و برابری، با توسل به این استدلال محافظهکارانه که ماهیتِ عدالت همیشه محل نزاع بوده، و آزادی فردی تنها راه رفع بیعدالتی است، و دیگر اینکه دارایی شخصی نقش اساسی در ارتقای رفاه و منزلت انسان دارد، از نگاه بسیاری از روشنفکران پذیرفتنی نبود. از سویی، تصویب «قانون واگنر» و «امنیت اجتماعی»، که از پیامدهای بحران اقتصادی سالهای پایانی دههی 1920 بود، با کنترل مالکیت خصوصی، یعنی اصل مقدس لیبرالیسم کلاسیک، راه را برای ظهور «دولت رفاه» باز کرد، که عدول آشکار از موازین لیبرالیسم نسخهی لاک و میل، و برداشتن گامی مهم در جهت عدالتمحوری بود. روشنفکران مورد اشارهی شما مالکیت خصوصی را بیش از آنچه تضمین استقلال فرد به شمار آورند، آن را پوشش قدرت گروههای مسلط میشمارند. از دید آنها، ازادیهای واقعی، و نه آزادی صوری، نظیر آزادی سیاهان، زنان، اقلیتها، محرومان، اتحادیههای تجاری، با قوانین سرکوبگر، پلیس، و ارتش سرکوب میشوند. به گفتهی گابریل کولکو در کتاب جریانهای عمدهی تاریخ نوین آمریکا، لیبرالیسم تمهیدی است ایدئولوژیک برای سرکوب آزادیهای مدنی در آن کشور. سوءتغذیه، گرسنگی، کشتارهای جمعی، شکنجه، دستیابی به سلاحهای پیشرفته، تخریب لایهی اوزُن، امحاء جنگلها و گونههای جانوری باید تاکنون حساسیت لیبرالها را به ناکارایی دولتها برانگیخته باشد. با این حال، در نظامهای سرمایهداری پیشرفته کنونی، فقط آمریکا،و موقتاً بریتانیا در دهههای 80 – 1970، آن هم به سبب بحران فراگیر سرمایهداری جهانی، پایگاههای اصلی لیبرالیسم محسوب میشوند. به گفتهی آیزایا برلین، جوامع فقیر و بیمار حقوق سیاسی را ریشخند تلقی میکنند. غذا، مسکن، پوشاک، بهداشت و آموزش اولویت مبرم چنین جوامعی است، نه بحث آزادانه دربارهی مفاهیم فلسفی و مکاتب ادبی. موضع اعتراضی لیبرالهای غربی، حتی سوسیال دموکراتها، در قبال آپارتاید صرفاً لفظی بوده و هیچ اقدام عملی مؤثری علیه رژیم نژادپرست آفریقای جنوبی اعمال نکردند، و تا زمانی که نشانههای پیروزی مردم ویتنام ظاهر نشد از جنگ آمریکا در آن کشور حمایت میکردند. مرتجعترین حکومتهای منطقه و خشنترین سیاستهای دولتهای آمریکای جنوبی موردتأیید و حمایت لیبرالها بودهاند. اینها بخشی از دافعههای لیبرالیسماند.
* در نقدهای مارکسیستی و نظامهای سوسیالیستی باوری هست که میگوید اصل «تولید» است و «واسطه»ها را میشود حذف کرد. بر اساس این نظر، نویسنده را به عنوان موجودی در نظر میگیرند که در چنگال صنعت نشر گرفتار میشود و صنعت نشر حق او را ناحق میکند. فکر میکنید اجرای چنین ایدهای کارآمد بوده؟
حذف واسطه در فرآیند تولید مستلزم سازوکار بسیار پیچیدهای است. اخذ یک راهکار سوسیالیستی در غیاب دیگر مؤلفهها ـ از جمله کارایی دولتی و آموزش گسترده و فرهنگسازی ـ ممکن است پیامدهای زیانباری را در بر داشته باشد. اصل فکر، یعنی به تعبیر شما، نجات «تولیدکننده» از «چنگال واسطهها»، فکر خجستهای است. این واسطهها (ناشران) در حال حاضر نزدیک به دوازده هزار تناند، که نشان میدهد کسبوکار سودآوری است. فرهنگ نشر در این شرایط از زیرمجموعههای اقتصاد غالب است، یعنی نقش دلالی یا واسطهگری خدمات بسیار پررنگتر از تولید است. بدیهی است در این میان بیشترین زیان مادی متوجه تولیدکننده یعنی پدیدآوردهی اثر است، همچنان که بیشترین زیان معنوی یا فرهنگی متوجه مصرفکنندهی آن کالا، یعنی خواننده است. ممیزی از عوامل مُعّدِهی این وضع نابسامان اقتصادی ـ فرهنگی است، وضعیت بحرانی و حقیقتاً شرمآوری که تیراژ کتاب را به کمتر از هزار نسخه کاهش داده است. سیل ترجمهها و تألیفات کممایه و بیمایه، با عناوین غلطانداز و رعبآور، صحافی و طراح روی جلد خوب و جذاب، با قیمتهای گزاف پشت جلد و شمارگان تکاندهنده. در صورت ادامهی این روند، بعید نیست در آینده به جای ناشر، نسّاخ داشته باشیم. یعنی کسی که فقط یک نسخه تولید میکند!
* فکر میکنید بشود صنعت نشر را در ایران بر اساس ایدهی کاپیتالیستی پیش برد؟
صنعت نشر تا اینجا هم خیلی غیرکاپیتالیستی نبوده. ضدکاپیتالیستی که اصلاً نبوده است. نابسامانی تولید و توزیع و مصرف سرمایهداری را قطعاً داشته، هرچند جنبهی نظارتی و رانتی آن کمتر با الگوهای سرمایهداری همسو بوده است. ایدهی کاپیتالیستی موردنظر شما اگر تمام و کمال اجرا شود نهایتاً به ایجاد رقابت در سطح گستردهتری میانجامد، اما بازار فرهنگ ابتذال، ارتجاع، و عرفانهای مدرن و پسامدرن را هم تقویت میکند. خواجههای سرمایهداری در خانهای که «از پایبست ویران است» در «فکر نقش ایوانند.»
* در شرایط فعلی، تا حدودی دولتها بر این باور هستند که رقابت آزاد میتواند مشوق خلاقیت و پیشرفت در صنعت و بازرگانی و امور اقتصادی باشد. اما آیا میتوان گفت رقابت در حوزههای فرهنگی هم تا همین اندازه پیشبرنده است؟ یعنی اصلا میشود حوزههای فرهنگی را هم رقابتی کرد؟
رقابت، به لحاظ اقتصادی، پیامد مستقیم کمبود است، و کمبود هم یعنی اینکه فلان کار به قدر کافی عرضه نمیشود، وقتی شما هزار و هفتصد تن سیبزمینی را امحا میکنید تا تعدیل قیمت و خشنودی سرمایهدار را فراهم کرده باشید باعث کمبود آن و بالا رفتن قیمت میشوید. رقابت و سرمایه از هم تفکیکناپذیرند. قوانین سرمایهداری از راه رقابت اعمال قدرت میکنند. مهمترین خاصیت رقابت، که نمیتوان آن را انکار کرد، مکانیسم خطایابی آن است، یعنی خطاها را نشان میدهد، اما به هر حال، با توسعهی انحصار، رقابت شدت میگیرد. در نظریههای اقتصادی اخیر مارکسیسم، رقابت و انحصار مقولهای مانعهالجمعاند، یعنی حضور غولهای انحصاری امکان رقابت را از رقبای کمتوانتر سلب میکند.
خلاقیت ناشی از رقابت الزاماً تضمینکنندهی خلاقیت توأم با ارزش نیست. اصولاً هرچیز که «خلاقانه» باشد ضرورتاً «ارزشمند» نیست. بعضی از رفتارهای دیوانگان بسیار بدیع و خلاقانه است، امّا چنین رفتاری متضمن ارزش و اعتبار نیست. خلاقیت واژهای است که بار یا ارزش ـ داوری مثبت به همراه دارد، اما همیشه چنین نیست. در دورههای اخیر، خلاقیت نوعاً مترادف با فاصلهگرفتن از الگوها و هنجارهای سنتی به کار رفته است.
خلاقیت، در این مفهوم، همسنگ معناگریزی، بیمعنایی، تعهدگریزی و ابتذال است. اثر خلاقه، در تعریف کانت، که ترجیحاً از «نبوغ» به جای «خلاقیت» استفاده میکند، اثری است که تن به قاعده و تعریف نمیدهد، اما در عین حال، شرط اصالت، که کانت آن را مترتب بر نبوغ میداند، الگوپذیری آن است، یعنی باید بتوان آن را ملاک و معیار آفرینش هنری قرار داد.
حوزههای فرهنگی در حال حاضر هم رقابتیاند، رقابتی که گاه به شکل کشمکش و تنازع بروز میکند. آموزش دانشگاهی، فیلمسازی، موسیقی، ادبیات، ترجمه و نقد و کلا ساحتهای علوم انسانی حوزههای رقابتاند. اتکای برخی از این حوزهها به قطبهای قدرت و ثروت مجال رقابت را برای دیگران تنگ میکند. انحصار فرهنگی زیرمجموعهی انحصار اقتصادی است.
* طرفداران ایدهی نظم خودجوش، میگویند تجاریسازی ادبیات میتواند به شکوفایی آن کمک کند و شاهدشان هم انتشار سریالی رمانها در مطبوعات قرن نوزدهم بریتانیاست. تجاریسازی ادبیات، در دورهی ما چه مزایایی میتواند داشته باشد؟
گسترش نشر در دورهی موردنظر شما، سوای فروپاشی فرهنگ فراگیر لاتین، با بسط امپریالیسم بریتانیا و جهانیشدن زبان انگلیسی ارتباط دارد. «تجاریسازی» ادبیات، به تعبیر شما، یادآور تجاریسازی محصولات لبنی و فرآوردههای نفتی، و حقیقتاً در طول آنهاست. نگاه تجاری یا کالایی به ادبیات و دیگر نهادهای فرهنگی نگاه غالب در گفتمان سرمایهداری است که ارزش همهچیز و همهکس ـ و ازجمله روابط انسانی ـ را از منظر مبادله مینگرد، یعنی انسان و مناسبات انسانی را تا حد کالا فرو میکاهد. ادبیات هم دراین حال حکم کالایی را پیدا میکند که صرفاً «ارزش مصرفی» ندارد بلکه «ارزش مبادلهای» هم پیدا میکند. بدیهی است که ناشران بخواهند قیمت بیشتری مطالبه کنند زیرا سرمایه ارزشی است که از طریق فرآیند تولید و مبادله گسترش مییابد، یعنی از راه کسب ارزش افزوده. تجاریسازی ادبیات و هنر و کلاً فرهنگ، مثل تجاریسازی آموزش و پرورش و بهداشت و مسکن و ترابری، مؤلفهی بنیادین نظامهای سرمایهداری است.
* در نظام کاپیتالیستی مصرفکننده نقش مهمی دارد و به فکر و خلاقیتِ تولیدکننده تا حدود زیادی جهت میدهد. فرض کنیم همین ایده در ادبیات هم اجرا شود، یعنی خواننده به عنوان خریدار کالای نویسنده با استقبال یا عدماستقبال از متنی که خلق کرده بر آفرینش ادبی سیطره پیدا کند. چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد؟
در فرآیند مصرف، نقش اصلی را تولیدکننده ایفا میکند، نه مصرفکننده. حالا، باید دید سلیقهی این مصرفکننده، که ایدئولوژی غالب با استفاده از رسانههای جمعی و دیگر ابزار ایدئولوژیک دولت به آن سمت و سو داده، چه کالایی را درخواست میکند. کافی است نگاهی به بروشورهای رسمی دولت بیندازید تا صحت و سقم این حرف روشن شود. ناشران ما، همپای جریانهای فرهنگ غرب، خواستههای جدید کتابخوانها را، صرفنظر از کیفیت و تناسب و ضرورت آن جریانات، عموماً به نازلترین شکل عرضه میکنند. مصرفکننده در نظام سرمایهداری ابزار مصرف است برای گسترش هرچه بیشتر تولید سرمایهداری، و مآلاً آلت دست شرکتها در عرصهی تولید و توزیع است. مصرف در نظام تولید سرمایهداری با هدف ایجاد سود حداکثر صورت میگیرد، و از اینرو فرهنگ مبتذل در کنار کالای بنجل بازار پیدا میکند. اگر جامعه به مرحلهای برسد که افراد وقوف آگاهانه به نیازهایشان داشته باشند، و از مصرف برای احراز هویت استفاده نکنند، در آن صورت، تولید را مصرفکننده تعیین خواهد کرد.
*اجازه بدهید سوال پایانی این گفتگو هم یک سوال ادبی باشد و رجوعی به ابتدای بحث داشته باشیم! اگر نگاهی به بازار کتاب کشورمان داشته باشیم، جریان کلی تولید و توزیع کتاب (هم ادبیات داستانی و هم آثار غیر ادبی) را در کشورمان با توجه به کدام نظریه ادبی و جامعه شناسانه می توان بررسی کرد؟ به عبارت دیگر، این روزها در حوزه نشر، مطابق با کدام الگوی اجتماعی حرکت می کنیم؟
این موضوع ضمن بحثهای قبل مطرح شد. وضع کنونی نشر اصلاًچیز دلچسب و امیدوارکنندهای نیست: جمعیتی نزدیک به 80 میلیون؛ حضور فعال یا منفعلانه نزدیک به 12هزار ناشر؛ شمارگان کتاب ندرتاً متجاوز از 1000 نسخه؛ قیمتهای تند. این وضع کمی کتاب است. به لحاظ کیفی، وضع به شرح ایضا. ترجمههای مخدوش و بعضاً مغلوط. بیاعتنایی ناشران به ویراش، به علت هزینهبر بودن آن؛ کمفروشی مترجمان کمحوصله و بعضاً کمصلاحیت در قبال کتابهایی که توان بسیار بالایی را میطلبد، هم به لحاظ تسلط بر زبانهای مبدأ و مقصد، و هم داشتن اشراف به موضوع. چیزی همتای بسازوبفروشی در ساختمانسازی. شاید پسامدرنیسم واژهی مناسبی برای نامیدن این الگوی اجتماعی باشد، حداقل به این دلیل که تولید، یعنی ویژگی مدرنیسم، جایش را به مصرف داده، که مشخصهی پسامدرنیسم است. نمایش کثرت خیرهکنندهی کالا در مراکز خرید همسنگ کثرتگرایی ادعایی پستمدرنهاست، همچنان که تأکید بر عدم قطعیت، غیاب امر واقع، مستقلبودن دالها، و خودبازتابنده بودن متن به منزلهی دال، کالایی شدن چیزها، افزایش تسهیلات اعتباری، ظهور سازمانهای مرتبط با مصرفکننده.
مجله مهرنامه – شماره 45 _ آذرماه 94

